داستان(ستاره ی دوستی ها)قسمت ۷

داستان(ستاره ی دوستی ها)قسمت ۷,

داستان(ستاره ی دوستی ها)قسمت ۷

اون فرد ناشناس جلوی دهن منو گرفت 

منم از ترسم که منو نکشه هیچ کاری نکردم

چون توی دستش چاقو بود

من رو آروم از خونه برد بیرون و با یه جادو غیب شدیم

بعد یک ثانیه چشامو باز کردم و دیدم توی متروکه هستم...

 

 

... : جای قشنگیه آره؟

 

 

من : نظر من واست مهمه؟ not talking

 

 

... : باشه 

 

 

من : نمیخوای شال سیاهت رو برداری؟ 

 

 

ناشناس یه نیشخند زد و فقط دندونای تیزش پیدا بود

و شال رو از روی خودش آروم برداشت 

قیافش چنین بود :

 

 

 

 

 

من : منو مسخره کردی!؟یه لحظه فکر کردم ارواح منو دزدیده!at wits' end - New!

 

 

شارلی : من شارلی هستم..هیچ کاری باهات ندارم فقط خوب

به حرفام گوش کن..اگه من شنل روی خودم میندازم میرم بیرون

از خونه بخاطر این هست که من دزد هستم..البته دزد که نه

بخاطر اینکه من به جرم دوستم منو دزد در نظر گرفتن..من ازت

کمک میخام! praying

 

 

من : که اینطور!...امان از دوست بد..ولی من کاری از دستم بر 

نمیاد...من فقط سه روز اومدم توی این شهر..من اصن با قوانین اشنا 

نیستم shame on you

 

 

شارلی : اگه منو پیدا کنن قطعا زندانیم میکنن..ولی تو میتونی not worthy

 

 

من : باشه ولی به من فرصت بده!یهویی نمیتونم کاری انجام بدمworried

 

 

شارلی : ممنونم...راستی من اسمت رو میدونم..اسمت ماریانه

غذای مورد علاقت هم سوپ هست

 

 

من : تو اینارو از کجا میدونی 

 

 

شارلی به من جوابی نداد

و آروم شونه هاش رو بالا انداخت و آه کشید

 

 

شارلی : من حتی دیگه نمیدونم دوست داشتن چجوریه

چون از وقتیکه این اتفاق افتاد من تنها شدم و

همه جا با ترس و لرز میرفتم

 

 

من شارلی رو آروم بغل کردم...

 

 

من : کاری میکنم که همه چیز عینه قبل بشه..نگران نباش puppy dog eyes - New!

 

 

 

شارلی : ممنونممم..فقط این موضوع رو به کسی نگو

مخصوصا دوستات 

 

 

من : نه نمیگم..خیالت راحت...ولی من تا طلوع افتاب باید بگردم happy

 

 

شارلی :باشه..چشمات رو ببند 

 

 

منم چشمام رو بستم و یک ثانیه دیگه خونه روی کاناپه بودم

و آروم خوابیدم

صبح ساعت ۸:۳۵ دقیقه با بوی نیمرو پاشدم

 

 

امی : صبح بخیر ..صبحونه حاضره 

 

 

من رفتم دست و صورتم رو شستم و با امی صبحونه رو خوردیم

و حاضر شدیم که بریم دنبال خونه..

 

من : امیییییی حاضر شدی 

 

 

امی : وایساااا ریمل نزدم nailbiting

 

 

من : مگه عروسی میخوای بری straight face

 

 

و بعد نیم ساعت راه افتادیم...اولین اگهی رو رفتیم دیدیم یه خونه بود

سه تا طبقه داشت توی طبقه ی اول یه دختر به نام ناتالی زندگی 

میکرد و توی طبقه ی دوم یه دختره دیگه به نام ژولیا و طبقه ی

سوم که بالا بود خالی بود...من عاشق اون خونه شدم

 

 

من : اخرش چند این خونه؟ 

 

 

ناتالی : 100000$ loser

 

 

امی : خب ماریان تو الان توی حسابی که امروز بلیز برات باز کرد

900000000$ داری big grin

 

 

 

من : جااااان؟ واقعا! money eyes

 

 

 

امی : بعله پس حله ...خونه ی جدیدت مبارک 

 

 

من : ممنونمممم امی جونز 

 

 

من اون طبقه ی سوم رو خریدم رفتم توش

و دیگه لازم نبود وسایل بخرم..چون مجهز بود

و تقریبا ۱۱۸ متر بود ...ولی بنایی که داشت خیلی 

قشنگ بود ..آجر های ساختمون از اجر های فانتزی بود

.

.

روی مبل نشسته بودم که یهو زنگ در خورد با شتاب رفتم

در رو باز کنم پام گیر کرد به سیم اتو با مخ افتادم رو زمین

دوباره پاشدم و لنگان لنگان خودمو رسوندم به در 

.

.

در رو باز کردم و..

 

من : سلاممم....ااااا ....شمایی؟!!!!! 

 

 

ادامه دارد ....

نظر در حد لامبورگینی 

چطور بود؟ 

بنظرتون اونی که پشت در هست کیه 

 

 

پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۵12:42زهرا
آخرین مطالب