من از رو زمین با حالت اخم پا شدم و
من : خب نمیخای عذر خواهی کنی؟ 
اون یه شال سیاه رو سرش بود و معلوم نبود کیه و تندی رفت
امی : بابا بیخیال حالا انگار چی بوده!!...بیا بریم توی کافی شاپ 
من : ولی خیلی عجیب بود چرا رو سرش شال سیاه کشیده بود؟
امی : نمیدونم باوا ...اونم حتما یه بنده خدایی بوده دیگه 
من : هووووم...میگم توی فضای باز بشینیم رو صندلی؟ 
امی : ارهههه خوبه 
من و امی توی فضای باز کافی شاپ نشستیم و ..
گارسون : سلام وقتتون بخیر چی میل دارین؟ 
امی : من چای و کاپ کیک میخورم...ماریان تو چی؟ 
من : منم قهوه و دونات کوچیک میخوام 
گارسون سفارش گرفت و رفت و بعد چند ثانیه برامون اورد
من : وایییی دوناتش چه خوشمزس ! 
امی : ارهههه اینجا کافی شاپه معروفیه ![]()
من : عجب..خب تعریف کن 
امی : هیچ...میگم تو با اینکه اینجا تازه اومدی استرسی نداری ![]()
من : خخخ ما اینیم دیگه...اخه چرا بترسم؟مگه اومدم جنگل ارواح
امی : اینم یه حرفی...بعد اینجا بریم فروشگاه لباس؟ 
من : ارهههه ایول فکر خوبیه فقط بلیز گفت منم میام 
امی : ارهههه باید بهش زنگ بزنم 
امی به بلیز زنگید و بهش گفت
من : خب چی گفت؟میاد؟ 
امی : اره گفت بیاین دم خیابون کاتیانا وایستید 
امی پول خوراکی هارو حساب کرد و اومد از خود مغازه بیرون اومد
و باهم به سمت خیابون کاتیانا راه افتادیم
.
.
خیابون بزرگی بود و ساختمون های بلندی داشت
یه 10 دقیقه ای وایسادیم و دیدیم اومد
بلیز : وایییی ماریااااان خداروشکر که سالمی 
من : سلاممم عزیزممم دلم برات تنگیده بود 
امی : سلامممم ...خب بریم؟ 
من و بلیز : ارع 
من : ولی وایسا من که پول ندارم؟چطوری لباس بخرم 
بلیز از تو کیفش یه 400 دلاری در اورد و گذاشت کف دستم
من : اما بلیز ... ![]()
بلیز : اما بی اما...تا فردا واست یه حساب درست میکنم 
من : واییی مرسیییی 
رفتیم سمته یه فروشگاه بزرگ و رفتیم داخل
من : واااا...وایییی اینجا چ بزرگه و چه لباسای قشنگی داره 
امی : واییی اون لباسا که دوست دارم 
بلیز : چون این فروشگاه لباس خعلی بزرگه یک ساعته دیگه
بیرون فروشگاه باشین یادتون نره
من و امی : اطاعت میشود 
سه تایی توی فروشگاه پخش شدیم..من رفتم طبقه بالای فروشگاه
اینقد لباس بود که ذوق زده شده بودم
.
.
من بعد یه نیم ساعت یه بلوز راه راه سفید و سیاه.یه پیراهن بنفش.
با یه شلوار معمولی ابی پرنگ . و یه تیشرت که روش یه عکس
کاپ کیک صورتی بود برداشتم...اومدم پایین فروشگاه تا حساب کنم
من : ااا شما اینجایین 
امی و بلیز : ارهههه 
من : چی گرفتین؟ 
امی : من فقط همین تیشر و شلوار مورد علاقه هم 
بلیز : منم یه شلوار لی برداشتم 
من : بعد یه سااااعت فقط همین؟ 
بلیز : خخخخ اخه همینارو احتیاج داشتیم 
من : اهاااان...خب منم چند تا چیز برداشتم 
من و بلیز و امی رفتیم حساب کردیم و اومدیم از فروشگاه بیرون
و دوباره برگشتیم خیابون کاتیانا و از بلیز تشکر کردیمو و اومدیم
خونه امی ....ساعت 9 شب شده بود
.
.
و شام سوپ خوردیم و ..میخواستیم بخوابیم
امی : خوب بخوابی!! فردا کلی کار داریم 
من : واقعا؟چه کارایی؟ 
امی : باید بریم واست حساب باز کنیم 1000000 بگیری از بانک
و بعد از اون ور باید بریم دنبال خونه 
من : اوه مای گاد ..پس شب خوش 
من روی کاناپه صورتیش خوابیدم و امی هم طبقه بالا رو تختش
ساعت دو شب بود که..احساس کردم یه پر داره دماغمو قلقلک
میده
من با حالت خمار : نههه امی الان نههه خوابم 
ولی هی بدترش میکرد
چشامو باز کردم و با عصبانیت : ای بابا بزار بخوابم.....
ها چی؟
... : ساکت شوو وگرنه با برقی که تو دستمه میکشمت
دیدم همونی هست که یه شال سیاه رو سرشه
و صورتش معلوم نیس
من : چه خبره؟..تو...تو
... : هیچ خبر...دنبالم راه بیوفت..تا نکشتمت 
ادامه دارد... 
وویییی فک کن ادم خوابه؟یهو یکی بیاد و بخواد بکشتت 
نظر بده خعلی هیجانیه 
نظر در حد لامبور گینی 